BAHMAN FARMANARA بهمن فرمان آرا

مصاحبه ; روزنامه ایران تریلر

5 بهمن 79

جدول ارزشیابی یا سه فیلم با یک بلیت؟

غیرمعمول است که جدول ارزشیابی اکران ماه را متقارن کنیم با درج خلاصه نقدهای سه فیلم همان ماه.

    اما در این زمانه چه چیز معمول می‌ماند تا جدول ارزشیابی ما؟!

    «عینک دودی»، «بوی کافور، عطریاس» و «میکس» سه فیلم مطرح اکران دی محسوب می‌شوند. اولی به خاطر استقبال گسترده مردم از آن و دو دیگر بخاطر استقبال مخاطبان خاص.

یک

«عینک دودی» فیلم موفقی است. این همه آدم که بی‌خود نمی‌روند فیلم را ببینند؟ یک زوج میانسال می‌خواهند طلاق بگیرند. یک زوج جوان می‌خواهند ازدواج کنند. در دفتر ازدواج و طلاق، هر دو می‌خورند به پست هم. زن جوان می‌خواهد خودکشی کند اما زن میانسال مانع می‌شود. بعد این دو با هم فرار می‌کنند. مرد میانسال و مرد جوان به دنبالشان. فیلمی ساخته و پرداخته از عناصر «کمدی گفت‌وگو»، «کمدی موقعیت» و «کمدی بزن بکوب»؛ همراه با گریزهایی به «درام اجتماعی»، یک فیلمنامه خوب، بازی‌های گاه درخشان و کارگردانی متوسط.

به همه اینها حلول روح بازیگری قدیمی را در جسم بازیگری جوان اضافه کنید!

تمام کسانی که از این فیلم بدشان آمده، لطفاً دیگر این نقد را نخوانند! چرا از اینکه مردم از لحظات خود لذت ببرند، دل چرکین شده‌اید؟ آقایانی که از فیلم‌های «دنی کی»، «باب هوپ»، «رداسکلتون» بدتان می‌آید و دوست دارید فقط فیلم‌های «ویکتورشوستروم» و «فرد زینه من» را تماشا کنید، کمدی هم سینماست!

«عینک دودی» رویه دیگر «زیر پوست شهر» است؛ همانطور که زمانی «دیگه چه خبر؟» رویه دیگر «نرگس» بود. سینمای ایران، در گردشی مدام گاه به تکرار موقعیت‌های پیشین خود دست می‌یازد. چهره کلان شهر تهران همانگون در «عینک دودی» به نمایش درمی‌آید که در «زیر پوست شهر». موافق نیستید؟ به جهنم! به جرأت می‌گویم که اگر فیلم، کارگردانی قوی‌تری پشت سر خود داشت با توجه به فیلمنامه و بازی‌های جهانی موقعیت حسرت‌انگیزی را برای خود دست‌وپا کند. مگر فکر می‌کنید «پرفسور دیوانه»، «لاستیک پرنده» یا حتی «مادام دایت فایر» چه چیزی دارند که آثار عامه‌پسند سینمای ایران فاقد آنند؟ آیا فیلم «همسر» با کمی تغییرات ساختاری در فیلمنامه، نمی‌توانست در بازار آمریکا و اروپا حرفی برای گفتن داشته باشد؟

آقایان! کمی از تظاهرات روشنفکرانه خود دست برداریم و سینما را همانگونه ببینیم که هست. چقدر می‌خواهید اهالی این هنر را به دو گروه تقسیم کنید که یک گروه‌اش طرف «هیچکاک» ایستاده‌اند و گرود دیگرش طرف «برگمن»؟ دوستان عزیز! آیا نمی‌شود هم از آثار «اسکورسیزی» و «کاپولا» لذت برد هم از آثار «تارکوفسکی» و «کیشلوفسکی»؟

بیایید به استقبال مردم از آثاری همچون «عینک دودی» احترام بگذاریم.

دو

«بوی کافور، عطریاس» فیلم زیبایی است. نه! باید گفت که یک بازگشت عالی برای کارگردانی است که سال‌ها فیلم نساخته بود و همه بر این باور بودند که کهنه شده، از مد افتاده و به گنجه گنجینه‌های سینمای ایران سپرده شده است. اعتراف می‌کنم که پیش از دیدن فیلم گمان می‌کردم که فیلم تکرار مکررات و آه و ناله‌یی بر مزار استعدادی از دست شده است. شاید این حس شبیه همان احساسی بود که هنگام شنیدن خبر بازسازی فیلم «تایتانیک» توسط «کامرون» داشتم: «یک دیوانگی مطلق».

اما هر دو فیلم سربلند شدند. «فرمان‌آرا» با وجود دور ماندن از صحنه سینمای ایران، با وجود تعلق خاطر به نوعی خاص از سینما، با وجود هم‌نسل بودن با سینماگران مدرن، با وجود ... اثری چنان تروتازه خلق کرده است که مگر در دوشگرد- اولی نمایش شبح عروس جوان و دومی نمایش کوتوله‌ها در سکانس استخر- همه به روز، نو و به عبارتی تلفیق سینمای مدرن با ماقبل خود است. [بگویم پسا مدرن یا نگویم؟]

«بهمن فرجامی، [بهمن فرمان‌آرا؟] می‌خواهید فیلمی مستند درباره آداب مرگ در ایران بسازد. بقیه براین گمان‌اند که یا به سرش زده یا اینکه این بهانه‌یی است برای مطرح کردن مرگ خودش. [یک جور فضاسازی برای دل سوزاندن اطرافیان؟] در ابتدای فیلم، «فرجامی» را سوار قطاری می‌بینیم. قطار می‌رود و می‌رود و می‌رود. کجا می‌ایستد؟ به قول آن کلاغ سخنگو: «حالا موقعشه!» در فیلم، سیمای ایران چند سال اخیر را شاهدیم. سیمای مرگ و زندگی را، فیلم از «نمادگرایی» به دور است فقط از «همزادهای شیئی» بهره می‌گیرد که تجسم عینی وقایع ذهنی‌اند.

عشق، مرگ، تنهایی، هنر، سیاست، وطن، دین، عدالت، آزادی و سواری با قطار مضامین اصلی این فیلم‌اند که در نهایت به تمسخر جهان انجامیده است. «فرمان‌آرا» در این فیلم جهان را ریشخند کرده است. او می‌داند که ساخته شدن این فیلم، تنها بر اثر یک اتفاق است. پس کل اثر را بدل به کمدی تلخی می‌کند که خندیدن ما به آن، خندیدن به سیمای مسخ شده خودمان است. او از ما می‌پرسد: «چرا موقعی که فیلم نمی‌ساختم گریه نمی‌کردین؟» مرگ هنری یا مرگ حیاتی؟ او این توانایی را دارد که ناگهان خود را برای مخاطبان خونسرد سینمای ایران مهم کند. دیگر چه باید نوشت؟ مصاحبه‌هایش را بخوانید!

سه

«میکس»هم ازراه رسید؛ همراه با کاستی‌هایش درعرصه شگردهای شخصی!

با این همه «میکس» فیلم خوبی است؛ گرچه بایسته بودن فضایش، محدود می‌شود به علاقه‌مندانی که پشت‌صحنه سینما را دوست می‌دارند و از تعمیم این فضا، به مفاهیم انسانی و وجودی باز می‌ماند.

فیلمسازی می‌خواهد که فیلمش را هرچه سریعتر به جشنواره برساند اما در ترافیک ساعات پایانی مهلت مقرر، در بخش فنی قضیه فلج می‌شود. فیلم مورد بحث، همه فیلم‌های مهرجویی است که طی چند سال اخیر ساخته است. فیلمساز، خود «مهرجویی» است و بقیه بازیگران هم خودشان هستند. چرا «مهرجویی» خودش این نقش را بازی نکرد؟ (خودش می‌داند؛ به ما چه) بازیگران این فیلم، با اسم‌های واقعی‌شان در فیلم ایفای نقش می‌کنند و حتی زن و بچه عوامل فنی نیز، جلوی دوربین ظاهر می‌شوند تا ما فضایی رئال را از سینمای ایران شاهد باشیم. «میکس» هم همچون دو فیلم دیگر اکران دی [«عینک دودی»] و «بوی کافور، عطریاس»] کمدی است. عجیب نیست که سه کمدی با سه لحن مختلف، در واپسین روزهای «اکران 79» روانه پرده سینماها می‌شوند؟

«میکس» فیلم خوش‌ساختی است و فیلمی «در خود» و نه «برای خود». فیلمی که نشانه‌های ساخته و پرداخته‌اش را در خود تعمیم می‌دهد بی‌آنکه دربند تجلیل یا تنزیل این نشانه‌ها، در فضای بیرونی این مجموعه باشد. حاصل کار، فیلمی شخصی و گزارشی دوستانه از خانواده سینماست. چیز بدی است؟ خیر! ابداً فقط کم است. خیلی کم است. آنقدر کم که به زودی فراموش می‌شود. از دست می‌رود و تنها خاطره‌یی محو از آن به جا می‌ماند. فیلمی «در خود» قادر به نجات بخشی فیلمساز خود نیست چه رسد به «دیگرسازی» مخاطبانش. «گاو» و «هامون» فیلم‌هایی «برای خود»اند.

خب! بالاخره همینطورهاست. دنیا می‌چرخد و عوض می‌شود. فیلمسازها نیز عوض می‌شوند. مخاطبان چه‌طور؟

در بحث مشارکت کنید