BAHMAN FARMANARA بهمن فرمان آرا

مصاحبه ; روزنامه مشارکت تریلر

18 بهمن 78

دو نگاه بر بوی کافور عطریاس بهمن فرمان‌آرا

شعر مرگ در ستایش آزادی

اگر مرگ دادست، بیداد چیست؟

بدین پرده اندر ترا راه نیست

همه تا در آز رفته فراز

؟؟؟؟ بر نشد این در راز باز

؟؟؟؟ مگر بهتر آیدت جای

چو آرام گیری به دیگر سرای

استاد بزرگ فردوسی توسی

کجاست آفتاب؟ تا هر اسم را از تاریکی‌ها بزداید.

در فیلم بوی کافور، عطریاس، زندگی نسل خودم را، به تماشا نشستم که بیست سال را کم‌وبیش، بی‌اراده و خواسته خود فرصت کار را از کف دادند.

در حالی که هنر برای هنرمند، مثل هواست برای زنده ماندن در نظر آورید، حال عمومی و اجتماعی آدم‌های اندیشمند را در این سال‌های کج‌دار و مریز، در این سال‌های سکوت سرطانی که آدمی پایمال عمر می‌شود از سمتی و از سویی، افتادن از چشم حبیب و رقیب و رئیس و کارفرماست چون ؟؟؟؟ هنرمندی بر پیشانی داری.

 که «ما را چو روزگار فراموش کرده‌ای

 جانا شکایت از تو کنیم یا ز روزگار؟

چرا که از شدت اندوه به یاد حرف ؟؟؟؟ زاکانی می‌افتی، آن‌جا که ؟؟؟؟؟؟ هنرمندان را جمع کرد و گفت: اینان را به دریا ریزید که در خلقت ؟؟؟؟.»

هنرمند، این سال‌های بی‌رنگ را، خیره مانده بر نقطه‌ای به دیوار که از فضای روزگار به شکل چند حرف اَ-ز-ا-دی- درآمده بوده است، یعنی اگر رؤیایی هستی، خوشا به حالت، چراکه بیشتر هنرمندان، کابوسی عمر می‌گذرانند که بماند و در چنین حالتی است که سالشمار عمرت از پنجاه می‌گذرد و به سن و سالی پرتاب می‌شود که اگر به نام خود «تسلیتی برای روزنامه‌ها، نفرستی» به نام عزیزانت باید بفرستی چراکه درستی هستی که مرگ اطرافیانت را می‌بینی.

چنین است که هنرمند از مرگ می‌سراید و می‌نویسد و می‌سازد، چون گفتم که اینک «اقرب من حبل‌الورید» یعنی مرگ از رگ گردن به تو نزدیکتر است. چنین است که کارگردان کار کشته و هنرمند قدیمی، مرگ را خمیرمایه کار می‌کند طرفی مرگ خود، سمتی مرگ همسر، که به واقع هر دو را یکی باید به حساب آوری که فرمود:

اگر در دیده مجنون نشینی

به غیر از خوبی لیلی نبینی

که «ما یکی روحیم اندر دو بدن»

اما جذابیت کار فرمان‌آرا، سرودن مرگ است در ستایش از آزادی، تا هم ادای دین هنرمندی باشد به دوم خرداد و خاتمی، هم مفری تا حرف‌های بیست‌و چند ساله را بزند و خود فرمان‌آرا، در بروشور بوی کافور و عطریاس، خوب نوشته است که کار قدری سیاه است اما به نومیدی ختم نمی‌شود، چراکه می‌بینیم بهمن فرمان‌آرا، در لحظات انتهایی فیلم، سنگی به آب می‌افکند تا در سطح ساکن و مردابی امواجب چشم‌نواز بسازد، کاری که با فیلم زیبایش در سکون این سالیان بی‌برکتش و اندوه‌بار، کرده است.

بوی کافور، شعر روانی است، چنان روان و دلچسب که با فرمان‌آرا، به چشمه ظریف و سیال کودکی منتقل می‌شوی تا به یاد بیاوری، وقتی دست مادر را رها کرده‌ای تا دریابی بوی یاس مادر را تا کجا استشمام کرده‌ای؟ تا این بوی یاس تو را به بوی اقاقیا و پونه و زندگی برساند.

پرمسلم است نگرانی فیلم‌ساز، همان‌طور که در بروشور آمده، نگرانی تمامی نسلی است که از 1320 تا امروز به دنیا آمده‌اند و کار هنری کرده‌اند و مرده‌اند، یا هنوز نفس به عاریت می‌کشند، باز تکرار می‌کنم، هنرمند دورافتاده از هنر، آدمی است که نگذاریم نفس بکشد.

وجود خدا بیامرز، فیروز بهجت محمدی در فیلم باعث می‌شود مرگ را در فیلم حس کنیم و گاه دست سردش را پس گردن باز ببینیم.

تنها برای این‌که بگویم هنرمند دورافتاده از هنر، نگاهش هم سیاه می‌شود، که فرمان‌آرا به خوبی آن را منتقل می‌کند به نکته‌ای اشاره کنم.

من هم بعد از بیست و اندی سال، چند روز پیش، داستان بلندم را به بازار کتاب فرستادم و این عجیب نیست که رمان «راه شیری» من مثل بوی کافورو عطریاس، از مرگ می‌گوید و در واقع با عزیز مرده ارتباط برقرار می‌کند، نه این که در کار شبیه باشند، در واقع در نگاه از یک نسل‌اند که دست تقدیر آنها را در یک دوران به دامن زندگی پرتاب نموده و سکوتی ناخوش بر هر دو حنجره و صدا، سال‌ها مسلط بوده است.

کار فرمان‌آرا، ستایشی است شیفته‌سارانه از آزادی، برای همین است که دقیقاً طرفداری رئیس جمهور را از آزادی، در فیلم آورده است.

دست بهمن فرمان‌آرا، درد نکند که هنوز راه ارتباط با مردم را خوب می‌داند، با زبانی بی‌لکنت و روشن.

اما، دیدن بوی کافور، برای مارگزیده‌ای چون من سخت مغتنم بود که مرگ و رئای همسرم را، عیناً در آن می‌دیدم، اما به بهمن فرمان‌آرا بگویم، شاید بداند که حافظ بزرگ هم در رئای همسر غزل تابناکی دارد که مطلب را با این غزل ناب تمام می‌کنم:

آن یار کزو خانه جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود

دل گفت فروش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

از چنگ منش اختر بدمهر به در برد

آری چه کنم دولت دور قمری بود

عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تا جوری بود

تنها نه ز راز دل ما پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده‌دری بود

اوقات خوش آن بود که با دولت به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و در س سحری بود

محمد ایوبی

 

در بحث مشارکت کنید