BAHMAN FARMANARA بهمن فرمان آرا

مصاحبه ; روزنامه آزادگان تریلر

20 بهمن 78

نگاهی به فیلم بوی کافور، عطریاس ساخته بهمن فرمان‌آرا

هراس من از بیهوده زیستن است!

جشنواره هجدهم

کمابیش پذیرفته‌ایم که یک اثر هنری (و تفاوتی نمی‌کند که سینما باشد یا شعر و قصه و تئاتر) شکلی ذهنی از بازتاب واقعیت است. اثر هنری این بازتاب را در خود خلاصه می‌کند و به بیان دیگر همه آن چیزی که به نام «هنر» مشهور است، شگردهای هنری است، یعنی ترفندهایی که هنرمند به کمک آن‌ها واقعیت را بازتاب می‌دهد. «بوی کافور، عطریاس» چهارمین ساخته بلند «بهمن فرمان‌آرا» نیز می‌کوشد با ترفندها و شگردهای خاص خودش، همه آنچه را که واقعیت نام دارد، بازتاب دهد.

«بوی کافور، عطریاس» نمونه‌ای است از سینمای امروز، یعنی سینمایی که در حال حاضر ساخته می‌شود و هیچ نیازی نیست که میان او و فیلم‌های بیش از خودش شباهتی باشد. «فرمان‌آرا» در پی ساختن فیلم بهتر و با ساختن اثر هنری بهتر نیست، بلکه کوشیده تا در جهت پیروی از پیشگامان سینما گام بردارد. این حرف شاید کمی نامفهوم جلوه کند اما توجهی اندک به ساختمان فیلم و عناصر آن ما را به این حرف می‌رساند.

خاطره، تجربه‌ها و حادثه‌هایی را در برمی‌گیرد که در گذشته واقع شده‌اند، به زندگی پیشین آن شخص تعلق داشته‌اند و شخص اکنون می‌خواهد که آن حادثه‌ها و تجربه‌ها را بیان کند یا بکار گیرد. در زندگی حادثه‌ها و صحنه‌هایی هست که در ذهن شخص اثر می‌گذارد و در یادش می‌ماند و اگر قرار باشد فضای زمان بازسازی شود یا محیط گذشته شخص یادآوری شود، خاطره به کار می‌آید. خاطره یادی از گذشته را در بر می‌گیرد و بیشتر صحنه،حادثه یا حالتی را در برمی‌گیرد. اندکی عاطفه در خاطره هست و همین باعث می‌شود تا در حافظه بماند با این همه یکی از جالب‌ترین ویژگی‌های خاطره این است که مدام تداعی می‌شود، تکرار می‌شود و مدام خود را به رخ می‌کشد و به یاد می‌آورد.

«بهمن فرجامی» در جایی از فیلم می‌گوید: «من به اشیای ژاله آویزان شده بودم در صورتی که خاطرات خوبی از او دارم». می‌بینم که «فرجامی» خاطره را از اشیا بالاتر می‌داند و درست به همین دلیل که در خاطره اندکی عاطفه هست که مدام تداعی می‌شود گرچه «فرجامی» گاهی در خیال‌اش «ژاله» را با همان اشیا می‌بیند. نقش خاطره در جاهای دیگری از فیلم نیز به چشم می‌آید، یک جا مثلاً زمانی است که «فرجامی» سکته می‌کند ولی خاطراتی که در ذهنش هستند و مدام تداعی می‌شوند مناظر زیبایی از ایران هستند یا جای دیگری که برای مادرش قصه‌ای از «ادگار آلن پو» می‌خواند و در میان خواندن قصه رو به مادرش می‌کند و می‌گوید: «این بیماری مردن قبل از مردن است». مادر «فرجامی» بیماری فراموشی گرفته یعنی هیچ خاطره‌ای را به یاد ندارد، گذشته برایش بی‌معناست و عاطفه هیچ سهمی در آن ندارد، پس چیزی وجود ندارد که مدام تداعی شود، تکرار شود، خود را به رخ بکشد و به یاد آورد.

«بوی کافور، عطریاس» در جست‌وجوی عناصری است که گاهی خود را در سینما به رخ نمی‌کشند مثلاً مرگ که اصلاً فیلم بر آن استوار شده، «فرجامی» می‌خواهد فیلم مستندی درباره مراسم تدفین در ایران بسازد، وقتی به گورستان می‌رود می‌بیند یکی را به جای خودش در گور دفن کرده‌اند، زنی را سوار ماشین می‌کند که بچه‌اش مرده، به جست‌وجوی دوست نویسنده‌اش «امیر اصفهانی» می‌رود که کمی بعد آن دوست به قتل می‌رسد، به سراغ کرایه‌دهنده حجله می‌رود و می‌گوید می‌خواهم برای خودم حجله روشن کنم و زمانی که یک روحانی می‌گوید باید میت را با رسوم با آب خالص غسل دهند، خود «فرجامی» را می‌بینیم که در رؤیایش مشغول شنا کردن در استخر است. با این همه به گمانم کلید مرگ را در «بوی کافور، عطریاس» جاهای دیگری جست‌وجو کرد مثلاً آنجا که «فرجامی» می‌گوید: «وقتی فیلم‌سازی فیلم نسازد مرده» یا آنجا که می‌گوید: «در این ملک بی‌خبری بدخبری است» و احتمالاً بر همین اساس است که «بهمن فرجامی» چنین چیزی را بیان می‌کند: «هراس من از مرگ نیست، هراس من از بیهوده زیستن است». این بیهوده زیستن برای او مترادف با فیلم نساختن است. فیلم نمی‌سازد چون اجازه ندارد اما مهم‌تر از آن این‌که معنی واقعی زندگی را فراموش کرده و شاید از سر لج‌بازی تصمیم می‌گیرد به همه کسانی که نمی‌خواسته‌اند بگذارند «فرجامی» فیلم بسازد یک دهن‌کجی روشنفکرانه نشان دهد و بگوید که دارد درباره مراسم تدفین در ایران فیلم می‌سازد. اما چه تدفینی؟ تدفین یک فیلم‌ساز؟ همه آن‌ها که نمی‌خواهند او فیلم بسازد دارند او را به خاک می‌سپارند! ضرب‌المثلی هست که می‌گوید هنر زندگی است و بر همین اساس می‌توان گفت که در هنر نیز مانند زندگی هیچ چیز جاودانه نیست یعنی همان‌گونه که در زندگی همه چیز پیوسته در تغییر است، در هنر نیز همه چیز مدام تغییر می‌کند.کارهای تازه در هنر و مثلاً سینما پرداختن به راه‌های ناشناخته و پیش رفتن از آن راه‌هاست. راه‌های تازه‌ای که سبک‌های تازه می‌خواهند، به ساختمان‌های نو می‌اندیشند و سعی می‌کنند به کمک آن راه‌ها، ساختمان‌های تازه را پی‌ریزی کنند.

همه چیز در «بوی کافور، عطریاس» از طریق خاطره جلو می‌رود، وقتی «فرجامی» در قطار نشسته و قطار در حال حرکت است، باید که با دیدن مناظر در حال گذر به یاد خاطرات بیفتد. پس احتمالاً از این رو است که فیلم سه پرده دارد، سه پرده‌ای که هر کدام خاطره‌ای هستند که تداعی می‌شوند و خود را به رخ می‌کشند، بعضی خاطره‌ها به مرگ مربوط می‌شوند و بعضی دیگر به زندگی و این دو گانگی خاطره‌ها، حتی در نام فیلم هم مستتر است. بوی کافور بوی مرگ است و عطریاس بوی زندگی. «بهمن فرجامی» برای بازسازی فضای زمان گذشته و یادآوری محیط گذشته از خاطره کمک می‌گیرد. عکس‌هایش را روی میز می‌ریزد تا از میان‌شان عکسی را انتخاب کند، عکس خودش را میان عکس کسانی می‌گذارد که روزگاری مادرش از آنها خاطره‌ای داشته، درست به همین علت که عکس‌ها تلاش‌هایی هستند برای راه‌یابی یا ارتباط به یک واقعیت دیگر.

«بوی کافور، عطریاس» مانند بسیاری دیگر از آثار هنری و سینمایی (و مثلاً درخت گلابی داریوش مهرجویی) اثری است کمابیش سرگذشت نامه‌وار که جنبه‌ای از جنبه‌های کارگردان را به تماشا می‌گذارد خصوصاً آن که بازی «فرمان‌آرا» در فیلم نیز به تقویت این فکر می‌انجامد. می‌گویند خالق اثر هنری با خلق آن اثر می‌کوشد که هستی خود را توجیه کند، هست بودنش را به رخ بکشد و نشان دهد که زنده است. فیلمسازی که فیلم نسازد مرده است باید فیلم بسازد تا خبری از خود بدهد، در این ملک بی‌خبری بدخبری است! پس اگر «فرمان‌آرا» (یا فرجامی، چه تفاوتی می‌کند؟) می‌گوید: «هراس من از مرگ نیست، هراس من از بیهوده زیستن است» سرگذشت نامه‌وار بودن فیلم را متذکر می‌شود. یا جایی که در رؤیای فللینی وارش همه در سوگ او نشسته‌اند خطاب به آنها می‌گوید این عزاداری را باید سال‌هایی می‌‌کردید که نمی‌گذاشتند فیلم بسازیم، در چنین مواقعی است که آن شکل ذهنی که واقعیت را بازتاب می‌دهد بیش‌تر به چشم می‌آید.

خلاصه این‌که «بوی کافور، عطریاس» می‌کوشد که نمونه‌ای از سینمای امروز باشد، ساختمان تازه‌ای را بنا کند و کاری تازه را پیش رو بگذارد.

در بحث مشارکت کنید